تبليغاتX
پالپ فیکشن

خاطرات آقای همساده از سینما رفتن در اکران نورز
شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ساعت 13:30


آقو کلا ما پایبندی خاصی نسبت به سینما داریم. از کودکی عشق خاصی در درون من نسبت سینما ریشه دوونده! حقیقتش یه روز دلمون گرفته بود گفتیم بریم سینما حالمون عوض بشه

بنده کلا با طنز موقعیت در سینما ارتباط خاصی برقرار میکنم! رو این حساب رفتیم فیلم گشت ارشاد رو ببینیم، آقو ما 6 ساعت و 20 دقیقه توی صف بلیط بودیم! پامون داغون شدها! له له شدم! خلاصه رفتیم توی سینما نشستیم رو صندلی. دیدیم یه حاج آقوی ریش سفید، پیشونی کبود و خیلی عصبانی کنار ما نشسته! فیلم شروع شد، آقو ما همین که شروع کردیم به شوخی های فیلم خندیدن یهویی مشت حاجی اومد تو پوزمون! دوباره که خندیدیم باز زد تو پوز ما! خلاصه تا دقیقه 40 فیلم تمام دندونامون خورد و خاک شیر شدها! تا آخر فیلمم دیگه فکی برای ما باقی نبود! داغونم کردها! تا 3 سال و 7 ماه نمیتونستم حرف بزنم! (خنده ی بلند) هه هه هه هه هه !

سری بعدی گفتیم طنز رو ولش کن کلا بنده با آثار ملی، میهنی یه ارتباط خاصی برقرار میکنم! رو همین حساب رفیتم فیلم قلاده های طلا رو ببینیم، وارد سینما شدیم از قضا باز همون حاجی کنار ما نشسته بودیم!به ما یه نگاه تامل برانگیزی کرد و پرسید: «شما به چه رنگی علاقه داری؟» بنده گفتم: «از بدو تولد حس و علاقه خاصی نسبت به رنگ سبز دارم، اصلا تمام وجود من سبزه!» آقو ما اینو گفتیم حاجی و چند تا از برادرهای بسیجی ریختن سر ما به قصد مرگ ما رو زدن! داغونم کردن ها! دو سال و سه ماه تو کما بودم! (خنده ی بلند) هه هه هه هه هه هه !

سری بعد گفتیم اصلا نه طنز نه حماسی میهنی ما اصلا با آثارکودک و نوجوان یه ارتباط خاصی برقرار میکنیم! رو این حساب رفتیم فیلم فیتیله و ماه پیشونی رو ببینیم، سینما هم خیلی خلوت بود! آقو ما گفتیم اول کنارمون رو نگاه کنیم ببینیم این حاجی این جا نباشه بعد بشینیم، خدا رو شکر این دفعه دیگه کنار ما نبود، آقو همین که چراغو سینما خاموش شد و فیلم شروع شد ما هم درگیر فیلم شدیم، یهویی دیدیم کنار ما هم دونفر بدجوری درگیر و درهم تنیده ان! البته نه با فیلما با خودشون ! آقو نزدیکتر شدیم دیدم به به! مونث و مذکر هم هستن! آقو نبودی ببینی چه جوری این دو تا جوون به هم عشق می ورزیدن ! داغون شدم ها! آنچنان ارتباط تنگاتنگ و 18+ بین اینا برقرار شد که بار دراماتیک سنگینی فضا رو اشغال کرده بود و در نهایت در وجود ما هم رخنه کرد! اتفاقا دیدیم یه کیس خوشگل و تنها روی صندلی جلو نشسته! ما هم که مدتهاست دنبال مورد مناسب برای ازدواج میگریدم رفتیم کنارش نشستیم، آقو تا اومدیم سر صحبت رو باز کنیم دیدم یکی پشت ما رو زد! چشت روز بد نبینه! باز این حاجی سروکلش پیدا شد! باز هم به قصد مرگ ما رو زد! بعد ما رو مستقیم برد کلانتری! خلاصه به جرم تعرض دادگاهی شدیم و 15سال 6 ماه تو سلول انفرادی بودیم! داغون شدم ها! (خنده بلند) هه هه هه هه هه !
نوشته شده توسط ایمان باقری | موضوع: | لینک ثابت |
مجسمه طلایی در انتظار آقای کارگردان
سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ساعت 3:46
این جمله ها را امروز بارها شنیده ام که درباره تقسیم بندی تاvیخ سینمای ایران است:

باید تقسیم بندی سینمای قبل و بعد از موج نوی اواخر دهه 40 و یا قبل و بعد از انقلاب را فراموش کرد، امروز سینمای ایران به دو قسمت قبل از فرهادی و بعد از فرهادی یا قبل از فیلم جدایی... و بعد فیلم جدایی... تقسیم شده است.

 
اولین تصویری که از اصغر فرهادی در مراسم گلدن گلوب دیده ام در پس زمینه همراه با پیمان معادی مشغول قدم زدن و عکس انداختن بر روی فرش قرمز پر زرق و برق مراسم بود.

دومین تصویر، فرهادی را خندان در کنار جودی فاستر که دور یک میز نشسته اند نشان میداد.

سومین و مهمترین تصویر، اصغر فرهادی را نشان میداد که بعد از اعلام نام فیلم "یک جدایی از ایران" توسط مدونا، دارد از روی صندلی اش بلند میشود و در همین حین جودی فاستر یک هورای کوچک برایش می کشد! و او به همراه پیمان معادی قدم زنان از کنار صندلی غول های هالیوود و سینما که برایش دست میزنند عبورمیکند! به روی سن میرود و به انگلیسی از مردم صلح دوست کشورش میگوید، همان لحظه دی کاپریو و مهمترین صحنه گردانان دنیای سینما و سرگرمی با حواس جمع در مراسمی با ابعاد وسیع رسانه ایی تماشایش میکنند.

همین تصاویر برای من یکی کافیست تا بگویم بله جمله هایی بالا اصلا اغراق آمیز نیست! سینمای ایران را باید به قبل و بعد ار فیلم جدایی نادر از سیمین یا یک جدایی تقسیم کرد!

عجیب است اکنون کلمه «یک جدایی» چقدر شیرین است که دائما از زبان هنرمندان کله گنده شنیده میشود! انواع محافل سینمایی از روشنفکران تا هالیوودیها از برلین تا لس آنجلس بدون هیچ تردید و اختلاف نظری خط بطلان بر روی اسم فیلمهای پدرو آلمودوار ، برادران داردن و ... میکشند و اسم فیلم اصغر فرهادی را به عنوان بهترین فیلم سال بر زبان می اوردند.

تا چند وقت پیش نامزدی در اسکار برای ما ایرانیها که سالهای پیش فقط یک بار تجربه اش کردیم و مدتهاست به آن افتخار میکردیم دور از ذهن و به نوعی گذشتن از هفت خان رستم بود. یا فیلمهایمان را در آن حد نمیدانسیتیم و یا فکر میکردیم قاعده خاصی دارد که ما بلد نیستیم. اما الان مطمئنیم که مجسمه طلایی اسکار را برای نماینده ایران کنار گذاشته اند و فقط منتظر برگزاری مراسم اسکار هستیم تا فرهادی در سالن کداک لس آنجلس بر روی سن برود و آن را دریافت کند.و ما ایرانیها بیشتر و بیشتر پز بدهیم!

بعد از بوسه زدن بر روی خرسهای طلایی، نقره ای و گوی طلایی این بار مجسمه طلایی اسکار در انتظار آقای کارگردان است نه آقای کارگردان در انتظار آن!
نوشته شده توسط ایمان باقری | موضوع: | لینک ثابت |
وضعیت قرمز امیر و شیرین
یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ساعت 16:51
سریال وضعیت سفید به کارگردانی حمید نعمت الله  که این روزها از تلویزیون پخش میشود نقطه عطفی در تاریخ سریال سازی محسوب میشود! سریالی که به بهترین شکل ممکن روزگار دهه ۶۰ و مردم جنگ زده آن دوران را به تصوبر کشیده است.

میخواهم اشاره ایی به سکانسی از این سریال بکنم که واقعا من را تحت تاثیر قرار داد٬ جایی که امیر شخصیت نوجوان سریال که عاشق دختری به نام «شیرین» میشود و به شدت به دنبال برقرار کردن ارتباط نه لزوما ازدواج با آن دختر است٬ تلاش و خودشیرینی هایش به جهت بی محلی های زیاد آن دختر که ناشی از حجب و حیای زیاد او میشود و نه بی علاقگی٬ بی فایده می ماند و در نهایت مجبور میشود در تنهایی اش آن دختر را در خیالش تجسم کند و با او حرف بزند و رو به شیرین خیالی با حالتی نامیدانه و حسرت تمام این سول را یپرسد:

«من که از شما خوشم اومد شما هیچی از من خوشتون نیومد؟!»

در این لحظه بود که دلم میخواست امیر را سوار ماشین زمان کنم و به این روزهای بی قاعده بیاورم تا دیگر آنچنان حسرت دوستی با یک دختر را نخورد و در عوض تا میتواند با انواع دخترها دوست شود٬ شماره بدهد ٬ شماره بگیرد و تا پاسی از شب اس ام اس بازی کند مگر غیر از این است حال و روز نوجوان و جوان روزهای آغازین دهه ۹۰؟

اول این را بگویم که همیشه به ما نشان داده اند که پسران دهه ۶۰ فقط به فکر جبهه رفتن و شهید شدن بودند! سپاسگذارم از حمید نعمت الله که ملموسانه شرایط نوجوان دهه شصت را به تصویر کشیده است تا ما بفهمیم آن موقع هم نوجوانها به فکر دوستی با جنس مخالف بوده اند! و به رغم این نقطه اشتراک متوجه تفاوت چشمگیر شرایط نوجوان دهه۶۰ با نوجوان سال ۹۰ شویم!

 پسران دهه ۶۰ باید دور چینین رابطه هایی را خط میکشیدند اما پسرهای امروز در یک آن٬ چهار تا دوست دختر دارند و هر روز با کی از آنها قرار میگذارند!

دختران دهه ۶۰ حجب و حیای زیادی را مقدم بر خواسته های درونی خود می پنداشتند٬ اما دخترهای امروزه به راحتی هر چه تمام راضی به شکل گیری هر گونه رابطه ایی با کمترین محتوا میشوند!  

در واقع رابطه دختر و پسری در دهه ۶۰ در لانگ شات بود اما حالا در کلوز آپ شاید هم اکستریم کلوز آپ!

من در مقام قضاوت نیستم اما به نظر من نه حساسیت زیادی آن دوران خوب یود و نه رابطه های سهل انگارانه ی این دوران

اما به هر حال دختر و پسرهای عزیز ٬ ما که بخیل نیستیم٬ از این روزگاری که درش هستید لذت ببرید که «امیرها» چه حسرتها خوردند و «شیرینها» چه حجب و حیایی را متحمل شدند! اما جان مادرتان اینقدر شورش را درنیاورید!

نوشته شده توسط ایمان باقری | موضوع: | لینک ثابت |
ok جیم شین
سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ساعت 1:22

به جهت صراحت کلام دندان که چه عرض کنم فک شکن استاد فرج الله سلحشور در باب هرزگی و بدکارگی های آنجلینا جولی و فاش کردن حيرت آور ماهيت واقعي مکاني که ما تا به امروز آن را به اسم سينما ميشناختيم و اکنون متوجه اين حقيقت سهمگين شده ايم که اين سينما در اصل همان فاحشه خانه است و از انجايي که ايشان گوشزد کردند که بازيگران زن سينمای ایران چه اعجوبه هايي هستند و عکسهاي بي ادبي خود را در اينترنت ميگذارند٬کلي واکنش و پيام و ايميل به سمت استاد سرازير شد که مقداري از اين پيغامها توسط خبرنگار بدون مرز ما کشف و ضبط شد نگاهي به برخي از آنها خالي از لطف نيست:

حاج آقایی از نسل دایناسور:سلام عليک اخوي. دستت را از همينجا ميبوسم که چقدر دلسوزانه حقايق را يکي يکي بدون ترسيدن از اينکه جان و مالت را از کف بدهي برملا ميکني اما عزيز برادر حالا که سينما شده فاحشه خانه درست نيست جنابعالي در چنين مکاني فعاليت کني و فيلم بسازي ولو اينکه آن فيلم ديني باشد اين کار شما مصداق همان حاج آقای تسبيح به دستي است که در سواحل هاوایی قدم ميزند هر چه زودتر سینما را رها کن. معید باشید انشالله

بازیگر زن کشف شده از سریالهای ماه رمضان: آقای سلحشور شما گفتید بازیگران زن ما یه پا آنجلینا جولی هستن یعنی منظورتون  من هم هست دیگه نه؟ یعنی شما موافقید که من شبیه جولی هستم دیگه نه؟ یعنی من به خوشگلی جولی هستم دیگه نه؟ یعنی من خیلی خوشگلم دیگه نه؟ خوب بفرما من همیشه به دوستام میگم که من چیزی از جولی کم ندارما اما باورشون نمیشه ممنون از لطفتون دوست دار شما «ورژن ایرانی آنجلینا جولی»

جوان فاسد و دخترباز : سلام فري جون٬ خیلی با حالی٬ حسابی یه پا آنتن شدی٬ بابا زودتر ندا میدادی سینما فاحشه خونه هست دیگه همین که گفتی٬ من و رفقا هر شب توی سینما تلپیم٬ تازه قراره تو آینده یه سینمای درست و حسابی بزنیم. فری جون بعد از رو کردن قضیه عکسهای خفن بازیگرا توی اینترنت٬ با بروبچ از صبح تا حالا میخ اینترنت شدیم اما عکسا رو پیدا نکردیم.اگه زحمتی نیست آدرس سایتشو بده بیاد دمت گرم داداش

و در انتها نظر شما را به پیامی از طرف آنجلینا جولی به استاد سلحشور جلب میکنم که توسط خبرنگار بدون مرزمان از ایمیل خصوصی استاد کشف شده ست:

«درپیت sleep خماری٬ پُف پُف٬ سین شین ٬no جیم شین ok»

این پیام ابهامات بسیاری را برای ما ایجاد کرده به همین دلیل خبرنگارمان را به هالیوود فرستادیم تا این پیام را رمزگشایی کند٬ البته پیامی شبیه همین برای علی سرتیپی و مسعود ده نمکی هم ارسال شده است ! 

نوشته شده توسط ایمان باقری | موضوع: | لینک ثابت |
کیو کیو بنگ بنگ
جمعه پانزدهم مهر 1390 ساعت 15:41

سرگرد صابر : آقا اگه يه روزي ما گلوله بخوريم شهيد بشيم چي مي گي؟

سروان پوريا: آقا نگين اين حرفا رو مگه ما مرده باشيم٬ آرزومه شما توي خواستگاريم باشين

سرگرد صابر: ايشاالله اون روز رو ميبينيم

سروان پوريا: البته حاج خانوم اصرار داره

سرگرد صابر: خب شما پسر جذابي هستي! آقاي خوشتيپي هستي! يه وقت توي جامعه گولت ميزنن!

سروان پوريا: اگه قرار بود گول بخوريم که پليس نميشديم

سرگرد صابر: خوب من جواب اين حرف شما رو ندارم آقا پوريا

اگر من اين ديالوگها رو با گوشهاي خودم نمي شنيدم و با چشمانم اين سکانس را نمي ديدم حتما فکر ميکردم اين ديالوگهاي رد وبدل شده ي بالا مربوط به آيتم طنز از مجموعه ي خنده بازار است نه يک سريال جدي پليسي بهنام سقوط آزاد که انقدر خودش را تحويل گرفته که بنرهايش را در سطح شهر نصب کرده و نام يک کارگردان خوب سينمايي به نام عليرضا اميني و يک بازيگر جنجالي به نام حامداد بهداد را با خود حمل ميکند!

اصلا اگر صداي تلويزيون را قطع کنيم و فقط نوع بازي حامد بهداد و پوريا پورسرخ را نگاه کنيم باز هم ياد چيزي مثل خنده بازار مي افتيم.

حامداد بهداد سالهاست دارد همان نقش کوتاه درخشانش در بوتيک را که اتفاقا من خيلي آن نقش و آن نوع باي را دوست داشتم تکرار ميکند.در واقع حامد بهداد نقش جواني عصبي با حرکات غلو شده را با شدت بيشتر يا کمتر در فيلمهاي مختلف ايفا ميکند.

اما در اين سريال که نقش يک کارگاه را بازي ميکند٬ديگر به سيم آخر زده و اصلا معلوم نيست در چه کلاس و فرمي بازي ميکند؟! يعني همان حرکات عصبي و غلو شده ي هميشگي اش را با چاشني بيشتر دارد و در عين حالا با الفاظي چون «آقا» و «شما» مي خواهد شمايل آدم محترمي را به نمايش بگذارد ! صدايش هم گاهي زيادي آرام است و گاهي زيادي بلند! کاملا سرگردان و آشفته بين اين يک کارگاه بزن بهادر و يک کارگاه متشخص

پوريا پورسرخ هم با اين فيگورهايش کاملا مشخص است که به جاي آنکه بيشتر به فکر هنر بازيگري باشد به فکر بدن سازي و خوش فرمي هيکلش است و درواقع اين سريال همانند فشن شوييست که او قصد دارد در ان خوش هيکلي و جذاببت خودش را نمايش دهد. به هر حال او بيشتر شبيه يک مدل تبليغاتيست تا يک مامور وظيفه شناس!

بهتر است بي خيال ضعف ساختاري و محتوايي سريال شويم که ارزش فشار دادن دکمه هاي کيبورد نويي که تازه خريدم را ندارد.

در نهايت وقتي که شنيدم حامد بهداد براي چنين بازي اي در هشت قسمت اين سريال مضحک٬ ۱۵۰ميليون تومان! دستمزد گرفته است قصد کردم بی خیال کیبورد نو  شوم و آن را به دیوار اتاقم بکویم!

 

نوشته شده توسط ایمان باقری | موضوع: | لینک ثابت |
اقشار راستگو در برابر خاله نرگس!
یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 ساعت 1:55

تصور کنید که به جای کودکان معصوم٬ افرادی در سنین و اقشار مختلف در برنامه زنده تلوزیونی حاضر شوند و ازشان سوال شود که چه کارهای را خودشان میتوانند انجام دهند؟ و در اوج صداقت٬ درست همانند فرنود (در برنامه خاله نرگس) واقعیت هایی که مطابق عرف برنامه نباشد را بگویند. 

فکر میکنید خاله نرگس همان مجری احمق و رنگ به رنگ شده ای که شستن آن جای فرنود را به ماشین لباسشویی نسبت میدهد٬ در این صورت چه واکنشی از خود نشان میدهد؟

 

واقعیت اتفاق افتاده در برنامه کودک (برنامه خاله نرگس) در شبکه پنج:

خوب بچه های عزیز چه کارهایی رو میتونیدخودتون انجام بدید؟

فرنود: من.....رو خودم میشورم

خاله نرگس: ماشین لبایسشویی! نه نه! بچه ها نباید به ماشین لباسشویی دست بزنن!

تصورات فانتزی:

قشر بابابزرگها

خاله نرگس: خوب بابابزرگهای عزیز شما چه کارهایی رو خودتون انجام میدید؟

بابا برزگ با کلاس: من میتونم به تنهایی پوشک ایزی لایف خودم رو عوض کنم البته این یک رازیه که فقط خودم میدونم!

خاله نرگس: موتور پرشی ! نه نه ! بابابزرگها که نباید موتور پرشی سوار بشن! براشون خطر داره!

قشر مادران و مادربزرگها

خاله نرگس: خوب مامانای عزیز شما چه کارهایی رو خودتون انجام میدید؟

مامان بزرگ زنبیل دار: من قبلا به نوه ام میگفتم بیاد بزنه کانال فارسی وان تا من سریال ببینم اما از دیروز تا حالا میتونم خودم بزنم کانال فارسی وان و همه ی سریالها رو ببینم. اینقدر سریالش قشنگه! مخصوصا این سریال ویکتوریا و سالوادور!

خاله نرگس: روزه بدون سحری! نه نه! مامانای عزیز دقت کنن که باید برای روزه گرفتن حتما سحری میل کنن تا دچار ضعف نشن چون برای  قلبشون ضرر داره

قشر پسران جوان:

خاله نرگس: خوب جوونای آینده ساز شما چه کارهایی رو خودتون انجام میدید؟

پسری از خمینی شهر: دیروز توی باع بغل خونمون یه سری دافی (گوشت) مهمونی داشتن ما هم که دخترباز حرفیه ای هستیم با چند تا رفیقا٬ نینجا وار پریدیم تو باغ٬ خلاصه حسابی ترتیب دافیها رو دادیدم ! در کل خیلی حال داد!

خاله نرگس: تولید انرژی هسته ای توی زیر زمین خونه بدون استفاده از ماسک مخصوص! نه نه! پسرهای دانشمند گلم توجه کنید که حتما موقع تولید انرژی هسته ای و یا غنی سازی اورانیوم توی خونه از ماسک استفاده کنید تا تشعشعات ناشی از شکافته شدن اورانیوم وارد دهان شما نشود! 

قشر دختران متولد نیمه اول دهه هفتاد

خاله نرگس: خوب دخترای نازنین شما چه کارهایی رو خودتون انجام میدید؟

دختر چادری: من تخصصم در شماره دادن و شماره گرفتنه. روش کارم اینجوریه که من و دوستم هر وقت زود از مدرسه تعطیل میشیم میریم توی پارک و شروع میکنیم به رژه رفتن توی پارک تا جلب توجه کنیم٬بعد کلی پسر میان طرفمون و مرحله داد و ستد شماره شروع میشه. البته این رو بگم که تخصص من بیشتر در شماره دادنه تا شماره گرفتن! در ضمن من افتخار میکنم که بیشتر از بقیه بچه های کلاسمون دوست پسر دارم! همشون هم اینقدر نازن!! خونه همشونم رفتم!

خاله نرگس: دوختن آستین مدل گوجه بدون لایی چسب دار! نه نه! دخترای گلم توجه کنند برای دوخت چنین آستینی باید از لایی چسب دار و همچنین یک متر پارچه استفاده کرد البته بهتره که اپل این آستین رو به بیرون باشد.

  

نوشته شده توسط ایمان باقری | موضوع: | لینک ثابت |
از روحی که اهل تفریح و گردش است تا شیطانی که کامپیوتر تعمیر میکند!
چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 ساعت 1:11
این روزها سریالهای تلویزیونی تبدیل شده به میدانی برای جولان دادن انواع روح و جن و شیطان که هر یک به شکل مضحکی به تصویر کشیده شده اند.

یکی از این کاراکترها به عوان روح دختری که از بدن ۲۰ سال به اغماء رفته اش جدا شده است در سریال «۵ کیلومتر تا بهشت» خودنمایی میکند . این روح که بسیار اهل گردش و تفریح میباشد می تواند با یک چشم به هم زدن به هر جایی که بخواهد برود. بنابراین با یک برنامه روزانه تنظیم شده به سینما٬ نمایشگاه٬ باغ و بوستان و خانه ی این و آن میرود. و البته این روح عزیز در پی گشت و گذار در دانشگاه ها ی تهران هم توانسته در زمینه ی پزشکی٬ تاریخ و...به تحصیلات عالیه برسد و در یک جایی هم میگوید که اصلا دلش نمیخواهد از عالم روح بودن بیرون بیاید. خوب حق دارد دیگر...

بنابراین ما تازه فهمیدیم عالم روح بودن چه عالم  با حالیه! و اگر موقعی ضربه مغزی شدید و یا به اغماء رقتیید٬ بدانید که تازه دوران طلایی زندگیتان شروع میشود و شما که حالا تبدیل شده اید به  ارواح سرگردان!  میتوانید حسابی تفریح کنید! آن هم به طور کاملا مجانی! البته روح های عزیز دقت بفرمایند که در هنگام گردش و تفریح مکانهای توریستی زیر را فراموش نکنند:

قصر نوی شوان اشتاین در آلمان-  جزیره سریلانکا ـ باغهای کیوتو در ژاپن ـ لاس وگاس، خصوصا هنگام شب! ـ ونیز در ایتالیا ـ برج ایفل و موزه لوور در پاریس ـ تاج محل در هندوستان - قلعه سرخ آگــرا ـ مجسمه حصرت مسیح در ریو دوژانیرو ـ سواحل ‌هاوایی در هنگام غروب آفتاب ـ کاپادوکیه در ترکیه

البته روح های عزیز هر وقت که از تفریح زیاد خسته شده اند میتوانند سری هم به دانشگاه های معتبری چون:(هاروارد٬ استنفورد٬ پرینستون٬ آکسفورد٬ کمبریج و امپریال) بزنند و در هر رشته ای که دلشان بخواهد تحصیل کنند. که این هم کاملا مجانی می باشدو نیازی به امتخان دادن هم نیست.

در سریال «سقوط یک فرشته» هم با نوعی شیطان در هیبت پسری جوان و پولدار طرفیم که میخواهد یک دختر چادری و مذهبی حاج حبیب را گمراه کند.

روش گمراه ساختن دختر حاجی توسط این شیطان در سکانس زیر:

(شیطان که می داند دختر حاجی در خانه تنهاست به بهانه تعمیر کردن کامپیوتر٬ زنگ خانه ی حاجی  را میزند)

دختر حاجی: بفرمایید؟

شیطان: سلام فکر نکنید من شیطانما٬ بنده آتیلا هستم همون پسر خوش تیپه٬ پولداره!  برای تعمیر کامپیوترت اومدم

دختر حاجی: اوا آتیلا خان شما هستی بفرمایید تو

(در این لحظه دختر اشتباه بزرگی را مرتکب میشود و راه را برای گمراهی و تباهی خودش باز میکند)

(در هنگام تعمیرکامپیوتر) شیطان: مشکل کامپیوترتون چیه؟

دختر: والله هر چی این کلید رو میزنم روشن نمیشه ؟

شیطان: خوب این کلید ری استاراته٬ اساسا زمانی که کامپیوتر روشنه و میخواهی دوباره راه اندازیش کنی این دکمه رو فشار میدی٬ اما الان باید کلید پاور رو فشار بدی تا کامیپوتر روشن بشه

دختر: عجب! بگو چرا هی فشارش میدم روشن نمیشه؟

شیطان: راستی کامپیوترت ماوس نداره؟

دختر: ماوس چیه؟

شیطان: اساسا ماوس دستگاهی شبیه به موش است که جزو تجهیزات ورودی رایانه به حساب می‌آید. همانند صفحه‌کلید، یک واسط کاربر سخت‌افزاری محسوب می‌شود.

دختر: عجب! شما چقدر اطلاعات علمیتون قویه!

(در این لحظه قدرت بی نظیر شیطان نمایان میشود و سوژه (دختر حاجی)  تحت تاثیر شیطان قرار میگیرد)

شیطان: این کامپیوترت داغونه! بیا بریم برات لپ تاپ بخرم

دختر: اوا شما چقدر بی تربیتی! شما چیکار داری که برای من تاب بخری؟! در ضمن من اصلا تاب نمپوشم همیشه بلوز دامن میپوشم.

شیطان: نه منظورم لپ تاپه یعنی کامپیوتر نوت بوک

دختر: حالا اینی که میگید چی هست؟

شیطان: اساسا لپ‌تاپ به رایانه همراه، کوچک و نسبتاً سبک گفته می‌شود. وزن آن معمولاً بین ۳ تا ۱۸ پوند است که به اندازه و مواد مصرف شده در ساخت آن بستگی دارد. این رایانه کوچک‌تر از رایانه‌های رومیزی است و می‌تواند با یک باتری کارکند و یا از یک آداپتور AC/DC خارجی تغذیه شود.

دختر : چه کامپیتور جالبیه!

(در این لحظه سوژه وسوسه میشود و در شرف گمراه شدن قرار دارد.)

دختر(بعد از کمی فکر کردن): باشه بریم لپ تاپ بخریم 

( در این لحظه کار از کار گذشته و سوژه گمراه شده است.)

هنگامی که سوژه( دختر حاجی) حاضر میشود تا با شیطان بیرون برود٬ برای اولین بار در تمام عمرش "عینک دودی" به چشم میزند. که در اینجا عینک دودی نماد گمراهی با دوز بالا می باشد. در واقع پروسه گمراهی دختر حاجی توسط شیطان در این لحظه تکمیل میگردد.

نکته ی مهم این سکانس این است که هرگاه دختر چادری و مذهبی را دیده اید که "عینک دودی" به چشم زده و "لپ تاپ"  در دستش گرفته و احیانا با یک "پسر پولدار" هم معاشرت میکند٬ بدانید که او  در حد لالیگا گمراه شده است و عنوان "مفسد فی العرض" کاملا شایسته اوست.

 

نوشته شده توسط ایمان باقری | موضوع: | لینک ثابت |
سلحشور در ساختمان پزشکان!
چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 ساعت 13:28
دکتر ملکی: خانم شیرزاد خبرو شنیدی؟ آقای سلحشور گفته که خداوند یوسف پیامبر رو ساخته!

واقعععععععععععععععععععععععععععععن!

 یعنی چی آقااااا؟ حالا اینکه یوسف خداوند پیامبر رو ساخته؟ یا اینکه خداوند سلحشور پیامبر رو ساخته؟ چه فرقی میکنه حالا؟

 دکتر ملکی: خانم شیرزاد آقای سلحشور میگه خداوند یوسف پیامبر رو ساخته 

 ای وای ببخشید هه هه هه.. من همیشه سلحشور و خداوند و یوسف پیامبرو با هم قاطی میکنم

دکتر ملکی:  اینا که ربطی به هم نداره!

چرا دیگه نیست این آقای سلحشور همیشه خودشو در حد خداوند بالا میاره و برای  همه چیز نسخه میپیچه٬ هی دائما حرف از این سریال یوسف پیامبر هم میزنه٬ خوب آدم جای اینا رو قاطی میکنه دیگه

دکتر ملکی: حالا نظرتون در این مورد چیه خانم شیرزاد؟

من که نمی فهمم! این سریال که پر از ایراده٬ تازه کلی هم دورغ توشه٬ یعنی همه اینا تقصیر خداونده! آقای سلحشور گناهی نداره؟

فیلمنامه شو هم که دزیدیه؟ یعنی خداوند فیلمنامه رو دزدیده!؟

ندزدیده؟

چهار حرفیه؟

تو جیب جا میشه؟

سوال انحرافی!؟ واااااااااااااااااااااااااااااااااای!

 

 

نوشته شده توسط ایمان باقری | موضوع: | لینک ثابت |
روزگار غریب دختری با کفشهای کتانی
سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 ساعت 1:12

در برنامه هفت این هفته احمد نجفی عضو شورای عالی سینما با لحنی مطمئن و نیشخندی بر روی صورتش رو به دوربین٬ افتخار میکند از این که بازیگران امروز سینمایی که همین شورا اداره اش میکند در جامعه از شخصیت بالایی برخوردار شده است که میتواند در باب مسائل مختلف سینما و مدیریت سینما در تلویزیون نظر دهد و انتقاد کند( منظور فریبرز عرب نیا)٬ در همین لحظه بود که به فکر بازداشت خودسرانه ی و نا معقول پگاه آهنگرانی که بازیگر همین سینماست افتادم .در دورانی که با هنرمندانی همچون پگاه اهنگرانی بدون هیچ گونه حرمت و احترامی همانند خلافکارهای خرده پا برخورد میشود حرفهای این آقای دستمال زن در باب عزت بالای بازیگران سینما از فحش هم بدتر است.

روزگار غربیست! دختری با کفشهای کتانی هم اکنون در بازداشت به سر میبرد آیا سالم است؟ هیچکس نمیداند! این درحالیست که فیلمی با بازی او بر روی پرده های سینماست. علت بازداشتش چیست؟ تهیه گزارش در مورد جام جهانی زنان برای یک خبرگزاری آلمانی! آیا میتوان باور کرد که به این دلیل او را بازداشت کردند در حالی که قبلا هم با این خبرگزاری فعالیت کرده است؟ یا اینکه این تنها بهانه ای بود برای آنهایی که مدتهاست با او مشکل دارند٬ برای آنهایی که بعد انتخابات ۸۸ هم به سراغش رفتند٬ برای آنهایی که تحمل دیدن هنرمندانی همچون پگاه را در جناح مقابل خود ندارند ؟

آیا میتوان بازداشت او را به پخش مستندی درباره ی مسعود ده نمکی که از شبکه بی بی سی پخش شد نسبت داد؟ درحالی که مدتی قبل٬ در همین زمینه مورد بازخواست هم قرار گرفته بود! مستندی که با احترام خاصی تنها تصویری جامع از پدیده ای به نام ده نمکی ارائه میدهد. و به هیچ وجه او را مورد قضاوت قرار نمیدهد. آیا مسعود ده نمکی و اطرافیانش در قصیه بازداشت او نقشی دارند؟

ابعاد قضیه خیلی روشن نیست اما تنها چیزی که واضح است بی حرمتی به هنرمندان است . مردم عادی توی این مملکت هیچگاه ارزش و اهمیتی ندارند و دائما به سر و کله شان زده میشود. انتظار احترام گذاشتن به هنرمندان هم از این نظام افسار گریخته به یک شوخی شبیه است! یک روز میریزند کارگردان سینما را میبرند و روز بعد بازیگر سینما را ! نه آن کارگردان اهمیتی دارد نه آن بازیگر اهمیتی دارد نه سینما اهمیتی دارد و نه من و شما ! تنها چیزی که اهمیت دارد حفظ این نظام است! نظامی که بویی از انسانیت٬ شرافت و دموکراسی نبرده است.

نوشته شده توسط ایمان باقری | موضوع: | لینک ثابت |
جنتلمن در سیرک
شنبه یازدهم تیر 1390 ساعت 17:21
برنامه هفت در جمعه شب گذشته تبدیل شده بود به یک سیرک خنده دار !

اشتباه نکنید این بار دیگر مسعود فراستی دسته گلی به آب نداد و از فحش و استمنا هم خبری نبود. فقط کافیست به آنچه که بر سر فریدون جیرانی در طول این برنامه آمد٬ نگاهی بیاندازیم!

مجری و تهیه کننده بیچاره ی برنامه در هنگام نقد فیلم خودش٬ خواست ادای جنتلمن ها را درآورد٬ بنابراین از آیتمهای قبل و هنگام نقد فیلم باخبر نیود٬ البته این چیزی بود که خودش گفت اما این آیتمها مورد بحث نیست٬ همه چیز به ان نظرسنجی بر میگردد که واقعا فریدون جیرانی از آن کاملا بی خبر بود!

( به نظر شما فریدون جیرانی در کدام حرفه موفق است: ۱- فیلمنامه نویسی ۲ـ روزنامه نگاری ۳ـ مجری گری و تهیه کنندگی ۴ـ هیچکدام ) (البته از انجایی که این نظر سنجی یکبار بیشتر پخش نشد٬دقیقا یادم نیست ولی یک چیزی توی همین مایه ها بود)

 اما با نگاهی به این نظرسنجی٬ به نظر میرسد٬ بچه های اتاق فرمان و پشت صحنه که طراح این سوال بودند چندان دل خوشی از جیرانی ندارند و حالا که او را در حالت مظلوم نمایی میبینند خواستند یک حال اساسی از او بگیرند! آن گزینه ی «هیچکدام» هم که دیگر این حالگیری را به اوج خود رساند!

زمانی که این نظر سنجی به روی آنتن رفت٬ جیرانی بسیار عصبانی شد اما در این ظاهر جنتلمن وار نمیتوانست واکنشی نشان دهد بنابراین به مسعود فراستی نخ میدهد که از این نظرسنجی انتقاد کند! به هر حال نظرسنجی برداشته میشود اما به راحتی میتوان حدس زد در آن مدت کوتاهی که این نظرسنجی روی آنتن قرار گرفت٬ نتیجه ای بدست امده به شدت بر علیه آنچه که جیرانی میخواست بود.

هنگامی که به سیر این اتفاقات در طول برنامه دقت کنیم به وضوح متوجه میشویم که فریدون جیرانی اگرچه فیلمنامه نویس و کارگردان خیلی بدی نیست اما مجری و تهیه کننده ی بسیار بد و ضعیفی است.

 زیرا اولا مجری گری او همراه با ادا و اصول است و حتی در درآوردن این اداها مهارت لازم و کافی را ندارد و در بعضی مواقع بدجوری کم می آورد.

ثانیا توانایی لازم در مدیریت و نظم بخشیدن به برنامه ای که خودش تهیه کرده است را ندارد.

همه ی این ضعفهای او در برنامه دیشب نمایان شد و به اوج خودش رسید و در نتیجه ما شاهد برنامه ای بودبم٬ شلخته ٬ متظاهر٬ بی قید و بند و مضحک! 

 

نوشته شده توسط ایمان باقری | موضوع: | لینک ثابت |