هر کسی میتواند دلیلی برای شیفتگی خودش به سینما داشته باشد، دلیل من هم روشن است. برای من سینما و پرده ی نقره ای تداعی کننده ی پنجره ای رو به دنیای اطرافم است که در اتاق کوچکم واقع شده است. باید اعتراف کنم که چندان بیرون امدن از این اتاق برای من آسان نیست. اینکه در بطن دنیای بیرون از اتاقم حضور داشته باشم و درگیر چالشهایش شوم. شاید اعتماد به نفسم بیش از حد پایین است. تمام دلخوشی من در این اتاق همین پنجره رو به حیات است. 

ترجیع میدهم ساعتها رو به روی آن بنشینم و و زوایای مختلف زندگی های گوناگون را خوب نظاره کنم و حسهای متفاوت برآمده از انواع زندگی را بچشم و حتی بودن در بطن ان فضاها را لمس کنم، بله جادوی سینما باعث میشود بدون آنکه در موقعیتی باشی آن موقعیت و وجوهات آن را با تمام وجود لمس کنی! 

اینکه 12 هزار بار بیش از تحمل و وسعت قلب کوچکت عاشق شوی، عاشق دختری پرشر و شور و عجیب! با استشهام بوی کفشهایش سرخوش شوی! اینکه بیخیالی طی کنی و سوار بر موتور، پایت را بلند کنی و تمام آینه بغلهای ماشینهای پشت هم ردیف شده را با لگد زندن خورد کنی! اینکه فقط پانزده سال داشته باشی اما برای حقانیتت و حفاظت از آبرویت زیر نگاه های سنگین اطرافیان و مراقبت از خانواده ای که از خودت شروع شده است به سختی بجنگی. اینکه به خاطر علاقه ی همراه با دلسوزی به دختری که خانه اش ته ته شهر و ته ته قبرستان است با آرزوهای بسیار بزرگتر از توانش، از همه چیزت که چیز زیادی نیست بگذری. یقه آن مردکی را بگیری که تنها آدمی که زن باشد را دوست دارد و تنها کارش قرار گذاشتن با انهاست! پرتش کنی داخل حمام و تا میخورد بزنیش تا بمیرد و بعد سوار بر آسانسور سقوط شوی! اینکه هیچی بیشتر از صدای عصایت، هنگامی که داری لنگ لنگان با پای معیوب در خیابانی پر از آدم راه میروی، عذابت ندهد و سرخورده ات نکند و در نهایت با دل بستن نافرجام به پسری سالم و خوش صدا بیش از پیش تحقیر شوی و به جنون برسی، به قول برادرت این روزها پسرای سالم دخترای سالم را هم نمی گیرند چه برسه به تو !

بارها در بطن همه ی این زندگی ها قرار گرفتم، بارها خودم را جای همه ی این آدمها قرار دادم و درگیر چالشهایشان شدم آن هم از پشت آن پنجره ی جادویی.

روز ملی سینما مبارک