پیش از طلوع داستان دو جوان است به نامهای جس و سلین که به طور اتفاقی در قطار با هم آشنا میشوند جسی می باید فردای آن روز به امریکا برگردد و دخترعازم پاریس است. جسی به او پیشنهاد می دهد که این بیست و چهار ساعت را باهم در ویانا بگذرانند. آنها تا پایان فیلم با هم حرف میزنند در پایان تصمیم میگرند که شش ماه دیگر همدیگر را ببینند و به این دلیل که احساس دلتنگی نکنند قرار میگزارند که نه بهم زنگ بزنن و نه به هم نامه بدن فقط شش ماه دیگر در ایستگاه قطار ویانا همدیگر را ببینن. نه سال میگذرد این یعنی اینکه آنها نتوانستند دز زمان مقرر همدیگر را ببینن جسی حالا یک نویسنده معروف است که کتابی در رابطه با برخوردش با سلین منتشر کرده است او به پاریس می آید و دوباره انها در پاریس همدیگر را میبینند و باز شروع به حرف زدن میکنند این بار نام فیلم پیش از غروب است.

                                    

بعد از دیدن این دو فیلم به این فکر میکنیم که لینکلیتر( کارگردان) چگونه میتواند چند ساعت ما را با دو نفر همراه کند که هیچ اتفاقی برایشان نمیافتد و فقط با هم حرف میزنند .اما این کار را میکند و با همین دو تا شخصیت محسورمان می کند.

در این دو فيلم هيچ اتفاق عجيب و غريبی نمی‌افتد و اصلا گره‌ای در داستان ايجاد نمی‌شود که تعليق يا هيجان ايجاد کند،اما چه چیزی در این دو گانه انقدر جذاب هست؟

بله فیلمنامه فوق العاده و حساب شده و بدون نقص این فیلمها با بازی های واقعی و درخشان اتان هاك و ژولي دلپي است که مخاطب را در خود غرق میکند. در نتیجه تصویری مستند از زندگی واقعی را نشان میدهد.

اما سوال اينجاست؛ آن‌ها درباره چه چيز صحبت مي كنند؟
در پیش از طلوع این دو نفر نمایش کامل جوانان هم سن و سال خودشان هستند؛ پر از ایده‌های مختلف، پر از تناقض، آرزو برای آینده، پر از سوال و به این ترتیب با هر صحنه‌ای که رو به رو می شوند، موضوع جدیدی برای صحبت كردن پیدا می کنند، موضوع‌هایی مثل تنهایی، مرگ، عصیان‌گری، عشق‌های گذشته‌شان٬روح٬مذهب و یا معنای زندگی.

حرف‌هایی که بین آن‌ها رد و بدل می‌شود، که گاهی ساده و بچه گانه، گاهی عمیق و فلسفی و گاهی با طنز همراه است.

گوشه ای از دیالوگهای زیبای آن دو

درباره ی مرگ:

جس: یادمه وقتی مادرم اولین بار راجع به مرگ به من گفت مادربزگم مرده بود و خانوادم رفته بودن ملاقاتشون تو فلوریدا. من سه و سه و نیم ساله بودم . من توی حیاط عقبی بازی میکردم و خواهرم بهم گفت چطور شلنگ باغچه رو بگیرم و چطور کاریش بکنم که پخش بشه تو آفتاب و یه رنگین کمان بسازم و منم داشتم این کار رو میکردم و ازبین ذرات آب مادربزرگم رو دیدم و اون همونجا وایستاده بود و به من لبخند میزد و من برای مدت زیادی همینطور نگهش داشته بودم و بهش نگاه کرده بودم و بعد گذاشتم فوران قطع بشه و شلنگ رو انداختم و اون ناپدید شد و بعد دویدم تو خونه و به پدر و ماردم گفتم و اونا منو نشوندن و این مطلب بزرگ رو گفتن که چطور وقتی ادمها میمرن تو دیگه هرگز نمیبینیشون و اینکه من فقط تخیل کردم که دیدمش ولی من میدونستم که چی دیدم خوشحال بودم که اونو دیدم.

سلین:من فکر میکنم ۲۴ ساعت شبانه روز از مرگ وحشت دارم به همین خاطر هستش که الان توی قطارم من میتونستم با هواپیما به پاریس برم اما وقتی توی هواپیما هستم میترسم٬ میتونم انفجار رو ببینم ٬ میبینم که از میون ابرها سقوط میکنم و حسابی از اون چند لحظه آگاهی قبل از مرگ که دیگه قطعا میدونی میمیری میترسم.

متقاعد کردن سلین توسط جسی برای همراه شدن با او :

 می دونم که اگر ازت این خواهش رو نکنم تا آخر عمرم از این کارم پشیمون خواهم بود .. .فرض کن در آینده ای دور ، زمانی که سالهاست ازدواج کرده ای و زندگی خسته کننده ای رو در کنار همسرت می گذرونی، و اون رو برای همه چیز مقصر می دونی، اون زمان به همه آدم های دیگه ای که ممکن بوده در زندگیت وارد بشن فکر می کنی، و جایی هم به من می رسی، اگر امروز با من پیاده بشی و باهام بیشتر آشنا بشی، می بینی که من هم مثل همه آدم های دیگه یک نفر خسته کننده هستم و می فهمی که در زندگیت چیزی رو از دست ندادی و با همسر خودت کاملا خوشبخت خواهی بود!

درباره ی مذهب و خدا

 جس: چیزی راجع به مذهب کوئرکها میدونی؟ من یه بار به ازدواج این کوئرکها رفتم و خیلی جالب بود کاری که میکنن اینه که عروس و داماد میان تو و در برابر همه حضار زانو میزنن و به هم خیره میشن هیچکی حرف نمیزنه مگر این که حس کنه خداوند اون رو به سخن در آورده تا چیزی بگه. بعد از یه ساعت یا یه مدت کمی خیره شدن به هم اونا ازدواج کردن!

این یه داستان ناگواره. من داشتم با یکی از دوستام اینور اونور میرفتم این رفیقم یه بیخدای حسابی بود و اتفاقی اون کنار یه بیخانمان وایستاد و یه چک ۱۰۰ دلاری درآورد و پنجره ماشین رو داد پایین و گفت تو به خدا اعتقاد داری؟ و یارو هم به رفیقم نگاه کرد و به پول هم نگاه کرد اون گفت: آره اعتقاد دارم. رفیقم گفت جواب اشتباه بود و ما رفیتم!

درباره ی روابط زن و مرد و قدرت طلبی آنها

جس: اگر تو یه جزیره داشته باشی و ۹۹ تا زن توش باشن و فقط یه مرد باشه در یک سال تو بلقوه ۹۹ تا بچه داری ولی اگر یه جزیره با ۹۹ تا مرد و فقط یه زن داشته باشی تو یه سال تو امکان فقط یه بچه رو داری.

سلین: فکر کنم تو این جزیره فقط ۴۳ تا مرد باقی مونده باشه اونا همدیگه رو کشتن تا بتونن با این زن بیچاره باشن و تو اون جزیره ۹۹ تا زن و ۹۹ تا بچه هست بدون هیچ مردی چون اون زنا همشون او رو زنده زنده خوردن.

 درباره ی معنای زندگی:

جس: یادمه مادرم درست جلوی پدرم بهم گفت که واقعا نمیخواسته صاحب من باشه که اون وقتی فهمیده حامله است عصبانی شده که من یه اشتباه بزرگ بودم این واقعا طرز تفکر من رو تغییر داد من همیشه به دنیا به این شکل نگاه میکنم جایی که قرار بود من نباشم من یه جورایی به این افتخار میکنم میدونی انگار زندگیم مال خودمه انگار من جشن بزرگ دنیا رو بهم ریختم!

سكانس رستوران جايي كه براي تبادل احساسات‌شان درباره خودشان و طرف مقابل به پيشنهاد دختر تصور مي‌كنند به بهترين دوست‌شان تلفن مي‌زنند و همه جملات عاشقانه‌اي كه تا پيش از اين نمي‌توانستند بيان كنند را مي‌گويند.

سلین: اون خیلی بانمکه٬ چشای قشنگ آبی داره و لبهای قشنگ٬ موهای چرب٬ ازش خوشم میاد یه جورایی قد بلنده و خام و جوونه

جس: اون عینا یه فرشته زیبا بود اون خیلی باهوشه و خیلی احساساتی و قشنگه و من اعتماد به نفس نداشتم.

درباره ی تنفر و عشق

جس: من تا حالا جایی نرفتم که قبلا نبودم٬ من تا حالا بوسه ای نداشتم که خودم یکی از بوسنده ها نباشم و من هیچوقت نرفتم به فیلمی که خود یکی از تماشاچیان نباشم٬ این علتیه که خیلی از مردم از خودشون متنفرن اونا حالشون از این بهم میخوره که دور و بر خودشون باشن. بزار فرض کنیم تو و من تمام مدت با هم بودیم تو شروع میکنی متنفر شدن از خیلی از اخلاقهای من

سلین: وقتی گفتی که چطور یه زوج کم کم از هم متنفر میشن به خاطر پیشبینی کردن واکنش های همدیگه من فکر میکنم در مورد من برعکسه من واقعا وقتی میتونم عاشق باشم که همه چیز رو درباره یه نفر بدونم طوری که موهاش رو فرق باز میکنه٬ امروز چه لباسی میپوشه٬ دونستن دقیق مطلبی که اون تو موقعیت خاص میگه مطمعنم اون موقع هست که من واقعا عاشقم.

درباره ی دنیا و زمان

جس: من حس میکنم این یه دنیای رویایه که توش هستیم

سلین: آره خیلی مرموزه انگار زمان ما فقط مال خودمونه مال شخص خودمون باید شبیه این باشه که من تو رویای تو هستم و تو توی مال من هستی.

جس: چیزی که خیلی با حاله اینه که تمام امروز غروب همه زمانی که با هم بودیم رسما نباید اتفاق می افتاد.

 در پيش از غروب آن‌ها گفت‌و‌گوي‌شان از فيلم قبلي را ادامه مي دهند. اما با ريسك كمتر! حالا بالاي 30 سال سن دارند و به نوعي متعهدانه‌تر صحبت مي‌كنند. لبه صحبت آنها پيرامون اين صحبت هاي كه آيا ازدواج کرده اند ؟ آيا خوشحال هستند ؟ هنوز آن جذابيت قبلي را دارند ؟ اما زمان هنوز جاي اعتراف نيست و كاركتر‌ها به رابطه‌هاي‌شان تعرض نمي‌كنند.
اين جا صحبت‌ها با صبر و سكوت بيشتري همراه است و بيشتر منتظر عكس‌‌العمل طرف مقابل مي‌مانند. و بلاخره اعتراف آن دو

گوشه ای از دیالوگهای زیبای آن دو

سکانسی که آنها در ماشین نشسته اند

سلين: من ديگه هر چيزي رو رومانتيكش نمي كنم. هميشه از اين بابت زجر مي كشيدم. هنوز يك عالمه رويا دارم، ولي روياهام هيچ ربطي به روابطي عاشقانه ام نداره. ديگه ناراحتم نمي كنه ازش راحت مي گذرم.

جسي: به خاطر همينه با مردي دوستي كه زياد اطرافت نيست؟

جسي با اين حرفش نيش بدي به سلين زده.

سلين: آره دقيقاً، ديگه حوصلة رابطة هر روزه رو ندارم. ما با همديگه خوش مي گذرونيم، بعد اون مي ره و دلم براش تنگ مي شه، ولي حداقلش اينكه ديگه خودخوري نمي كنم. وقتي يكي مدام دور و ورمه هي خود خوري مي كنم.

جسي: صبر كن ببينم تو كه گفتي نياز داري يكي عاشقت باشه، و به نسبت تو هم عاشق باشي.

سلين: آره، ولي وقتي مي رم سراغ عشق زود حالم بهم مي خوره. فاجعه ست. وقتي تنهام واقعاً احساس خوشحالي مي كنم. تنها بودن بهتر از اينكه آدم كنار معشوقش بشينه و بازم احساس تنهايي بكنه. (عصباني مي شود) رمانتيك بودن برام آسون نيست. اولش آدم اين طوريه، اما بعدش كه چند بار به در بسته مي خوره، تمام فكر و خيالاشو رو كنار مي ذاره و هر چي وارد زندگيش مي شه رو مي پذيره. اين حتي درست هم نيست من بلا زياد سرم نيومده، فقط رابطه هاي خسته كننده زياد داشتم. اونا باهام بد برخورد نكردن، هميشه نگرانم بودن، ولي هيچ هيجان واقعي يا ارتباط دروني اي تو كار نبوده، حداقل از طرف من كه اين طور بوده.

او گريه مي كند.

جسي: متاسفم. يعني اين قدر ناراحتي؟

سلين: تا وقتي كتاب لعنتيتو نخونده بودم حالم خوب بود اون موقعه همه چيز بهم ريخت. يادم افتاد چقدر رمانتيك بودم، چقدر به همه چيز اميد داشتم و حالا به هر چيزي كه ربطي به عشق داره هيچ باوري ندارم. ديگه احساسي نسبت به مردم ندارم. به نظر مي رسه تمام احساسهاي عاشقانه ام رو اون شب جا گذاشتم و ديگه نتونستم تا امروز همچين احساسي به دست بيارم. يه جورايي اون شب هر چي داشتم ازم گرفت، احساسم رو بهت دادم و تو با خودت برديش. سرنوشت نذاشت كه دوباره ببينمت و همين منو سرد كرد، احساس مي كنم عاشق بودن كار من نيست.

جسي: باورم نمي شه.

سلين: حقيقت و عشق هميشه برام متضاد هم بودن. خنده داره، تمام دوست پسراي سابقم الان ازدواج كردن. با يكي بيرون مي رم، با هم بهم مي زنيم، بعد مي ره با يكي ديگه ازدواج مي كنه. بعدش بهم زنگ مي زنن تا ازم به خاطر اينكه بهشون ياد دادم عشق چيه چطور به زنا احترام بذارن و محبت كنن ازم تشكر مي كنن.

جسي: آره، شايد منم يكي از اونا باشم.

سلين: مي خوام بكشمشون! چرا ازم نخواستن باهاشون ازدواج كنم؟ من بهشون جواب منفي مي دادم، ولي حداقلش مي تونستن بپرسن! همش تقصير خودمه. هيچ وقت احساس نكردم كه طرف مقابلم مرد منه. ولي معني مرد من چيه؟! يعني اينكه عشق بقية عمر آدم باشه؟ اصل موضوع پوچه. اين حرف كه مي شه با يه انسان ديگه كامل شد فكر شيطانيه.

جسي:زندگي من بيست و چهارساعته عذابه. تنها خوشبختيم وقتيه كه با پسرم مي رم بيرون. من پيش مشاورهاي ازدواج مي رم، كاري كه هيچ وقت فكرشو نمي كردم انجام بدم. كتابي خودآموز روابط مي خرم، شمع روشن مي كنم...

سلين: شمعا جواب مي دن؟

جسي: معلومه كه نه. من اون طوري كه بايد عاشق زنم نيستم. حتي هيچ آينده اي براي زندگيمون نمي بينم،

ولي وقتي به اون طرف ميز نگاه مي كنم و پسرم رو مي بينم به خودم مي گم حاضرم هر زجري رو تحمل كنم تا براي هميشه كنارش باشم نمي خوام اونو از دست بدم. ولي هيچ لذت و خنده اي تو خونة من وجود نداره و من دلم نمي خواد اون تو همچين محيطي بزرگ بشه.

سلين: خونة بدون خنده. پدر و مادرم الان سي و پنج ساله كه با هم زندگي مي كنن حتي وقتايي كه دعواشون مي شه تهش به خنده مي رسه.

جسي: نمي خوام جزو اون آدمايي باشم كه تو سن پنجاه و دو سالگي طلاق مي گيرن، و موقع طلاق بابت اين گريه مي كنن كه هيچ وقت همو دوست نداشتن و احساس مي كنن زندگيشون رو يه جاروبرقي مكيده. من يه زندگي عالي مي خوام. مي خوام زنم هم يه زندگي عالي داشته باشه اون حقشه. ولي ما تو يه ازدواج اجباري گير كرديم، زير بار مسئوليت گير كرديم، زير هر فكري كه مربوط به زندگي زناشويي مي شه گير كرديم. من هميشه تو روياهام مي بينم كه...

سلين: رويايي چي مي بيني؟

جسِ: نمي خواستم اينو بگم ولي مي دونم بارها و بارها و بارها خواب مي بينم كه رو سكوي وايستادم و تو سوار قطار شدي داري مي ري، وقتي از خواب مي پرم تمام تنم خيس عرقه. يه خواب ديگه هم هست، تو نشستي كنار من و حامله هستي، مي خوام بيام طرفت ولي نمي ذاري، بعد سرتو مي كني يه طرف ديگه، منم دستم رو مي ذارم روي زانوي راستت، با بغض از خواب بيدار مي شم و مي بينم زنم كنارم نشسته و داره نگام مي كنه، ولي من ميليونها مايل ازش دورم و پيش خودم مي گم يه جاي كار اشتباه، اين طوري نمي تونم به زندگي ادامه بدم. آدم بايد تو رابطش بيشتر عشق بورزه تا همه چيز از روي تعهد پيش ببره. بايد بهت بگم اون روز كه نيومدي تمام فكرايي كه دربارة يه عشق رومانتيك داشتم رو كنار گذاشتم. باور كن كنار گذاشتم.

سلين: عجيب نيست كه آدما فكر مي كنن فقط خوداشون درد كشيدن؟ مقاله رو كه خوندم احساس كردم زندگي خوبي داري زن، بچه، كتاب چاپ شده ولي به نظر مي آد زندگي شخصيت از زندگي من خيلي بهم ريخته تره.

و سکانس محشر پایانی

سلین:  «پروازت رو از دست می‌دی!» 
جس: « نه، توی فرودگاه باید یک ساعت بشینم چیز بخونم. بعد اگه الان نيام، باید برای همه‌ی عمر حسرت بخورم چرا آهنگ تو رو گوش ندادم.» 
 سلین: «چه آهنگی برات بخونم؟ سه تا آهنگ انگلیسی دارم، یکی‌ش درباره‌ی گربمه، یکی درباره‌ی دوست‌پسر قبلیم ... نه دوست‌پسر قبلی قبلیم و یکی هم فقط یه والسه ... »
- «همون والس رو بخون.»

و سلین گیتار می‌زند و می‌خواند

 (او نام جسی (جس کوچولو)  را در بین ترانه اش میخواند)

آهنگ كه تمام می‌شود، جسی می‌گوید:  «بذار يه چيزی ازت بپرسم: ببينم اون اسم وسط آهنگ رو برای هر كسی كه مياد اين‌جا و براش اين آهنگ رو می‌خونی، عوض می‌كنی؟» 
سلین: «معلومه كه عوض می‌كنم! چی فكر كردی؟ كه اين آهنگ رو برای تو ساختم؟ زده به سرت؟»

جسی روی مبل نشسته است و به آرامی چای بابونه‌ای كه سلين برای او آورده است، می‌نوشد. سلين در مورد يك خواننده‌ی زن قديمی كه الان دارند صفحه‌اش را می‌شنوند، حرف می‌زند كه چه‌طور وسط آهنگ، خيلی خون‌سرد و راحت، خواندن آهنگ را رها می‌كرده، جلوی صحنه می‌آمده و با يكی از تماشاچيان خوش و بش می‌كرده و دوباره به انتهای صحنه برمی‌گشته و خواندن را از سر می‌گرفته است. سلين دارد نقش او را بازی می‌كند.

سلین: تا حالا نینو سیمون رو توی کنسرت دیدی؟

جس: نه ندیدم باورم نمیشه که اون مرده خیلی غم انگیزه

سلین: من دو بار توی کنسرت دیدمش اون خیلی خوب بود اون توی کنسرتاش خیلی بامزه بود وسط اهنگ یه مرتبه و ایمیستاد از کنار پیانو قدم میزد تا لبه سکو خیلی آروم و شروع میکرد با یکی از تماشاچیان صحبت کردن ( اوه عزیزم منم دوست دارم) و بعد برمیگشت بدون هیچ عجله ای٬ باسن بزرگ و خوشگلی داشت تکونش میداد و برمیگشت پشت پیانو و باز هم آهنگ میزد. وسط یه اهنگ دیگه دوباره آهنگ رو قطع میکرد و به یکی از حضار میگفت: انگار که کسی اونجاست میتونی اون تماشاچی رو تکون میدی؟ (اوه تو چه زیبایی)

سلین میرقصد و جس به او خیره شده است. ناگهان با لحن همان خواننده‌ی زن قديمی میگوید: عزيزم داري از از پرواز جا مي موني 
جس: میدونم

و فيلم با نمايی از سلين كه وسط اتاق در حال رقصيدن است، تمام می‌شود!

آیا جسی میرود و یا باز میخواهد یک شب رویایی دیگر با سلین داشته باشد؟