گرفتار ( besieged )

 

کارگردان: برناردو برتولوچی (Bernardo Bertolucci)
فیلمنامه: برتولوچی ، کلر پپلو (Clare Peploe) بر اساس داستان “The Siege ” از جیمز لازدان (James Lasdun)

بازیگران :تندی نیوتن (Thandie Newton) - دیوید تیولیس (David Thewlis)

خلاصه داستان: شاندورایی پرستاری است که در مرکز نگهداری کودکان معلول در یک شهر کوچک از کشورهای آفریقا، کار می‌کند . همسرش، وینستن معلم کودکان روستا است. نظامیان، شوهرش را به دلیل حرف‌هایش در سرکلاس، به زندان می‌اندازند. شاندورایی برای تحصیل در رشته پزشکی، به رم می‌رود و برای تامین مخارج تحصیل،  در منزل آهنگساز انگلیسی به نام کینسکی، خدمتکار  می‌شود. کینسکی دلباخته شاندورایی می‌شود و عشقش را به او ابراز می‌کند اما....

بحث تعهد و پایدار بودن به پیمان، از مباحث چالش برانگیز فلسفه اخلاق است. همواره کسانی که بر ساحل سلامت نشسته‌اند، بر وفای به عهد و زشتی “خیانت” سخن‌ها گفته‌اند اما هنگامی به دام بلا دچار می‌شوند، دیگر نمی‌توانندبه راحتی سخن بگویند. برتولوچی به زیبایی در فیلم “محاصره” این دام را به تصویر کشیده است. در این فیلم، شاندورایی  همسرش را دوست دارد و به او وفادار است. همسر شاندورایی معلمی است که به دلایل سیاسی به زندان ‌می‌افتد. سکانس کوتاهی که درآن حضور دارد، شخصیتی موجه و دوست‌داشتنی از او می‌سازد. شاندورایی آن قدر به همسرش وفادار است که پیشنهاد سکس تنها دوست و هم‌کلاسیش را رد می کند .در برابر پیشنهاد عشق کینسکی- مرد صاحبخانه- طغیان می‌کند و تلاش برای آزادی همسرش از زندان را شرط  محبتش عنوان می‌کند. آیا این فرد می‌تواند خیانتکار باشد؟دیوارهای عشق کینسکی، ناخودآگاه، آن قدر بالا می‌روند که شاندورایی را در خود محصور می‌کنند. برای همین این فیلم “محاصره” نام گرفته است.

وقتی کینسکی برای آزادی همسر شاندورایی تلاش می کند، پرده‌های اتاق را می‌فروشد و آن اتاق تاریک به یکباره روشن می‌شود و انگار پرده‌ها از خلوت کینسکی کنار رفته است و عریان در مقابل چشم همه قرار گرفته است. . سپس کینسکی مجسمه‌ها را می‌فروشد. مجسمه‌هایی که انگار از دل تاریخ آمده‌اند تا نشان از یک تیره‌ و تبار باشند. اما هنوز کینسکی باید در طریق عشق، هزینه کند. آخرین چیزی که برایش مانده است پیانویی است که دلبته اوست و یک لحظه از آن جدا نبوده‌است. کینسکی پیانو را هم می‌فروشد بدون آن که مطلبی در این باره به شاندورایی بگوید. اینچنین است که عظمت این  عشق، شاندورایی را به “محاصره” می‌کشاند. دریای عشق کینسکی و تعهد به همسر برای شاندورایی عذابی را فراهم کرده‌اند که فقط بایک بطری شامپاین قابل تسکین است.سختی و عذابی که شاندورایی می‌کشد، در چهره‌اش هویداست.

بدون اغراق می توان فیلم محاصره را فیلمی در ستایش موسیقی دانست. به طوری که موسیقی در این فیلم نقش اصلی را بازی می کند و از قالب یک تکنیک صرف برای فضا سازی و پرکردن فضا های خالی فیلم خارج شده و وجهی تعیین کننده پیدا می کند. به نوعی موسیقی در این فیلم به عنوان یک رابط و متصل کننده ما را هرچه بیشتر به دنیای دو شخصیت اصلی فیلم نزدیک می کند. گویا موسیقی وجهی شخصیت پردازانه به خود می گیرد به طوری که بدون وجود آن شخصیت های فیلم هرگز وجودی خارجی و ملموس پیدا نخواهند کرد.

آن چه که سبب شده ‌است که فقدان کلام به جای زنندة بودن، دلنشین باشد، زبان موسیقی است. شاندورایی از شهری کوچک در کشوری استبدادزده آفریقایی می‌آید. عزیزترین کسش را چنان جلوی چشمش به گونه‌ای دستگیر کردند که از ترس خودش را خیس ‌کرد. کینسکی آهنگسازی انگلیسی است که وارث خانه عمه‌اش شده است و در رم زندگی می‌کند. زبان و مفاهیم برای این دو آن قدر متفاوت است که نمی‌تواند وسیله ارتباطی مناسبی باشد. این تفاوت مفاهیم را تنها جایی که کینسکی از عشقش با شاندورایی سخن گفت، می‌بینیم. کینسکی می‌گوید حاضر است هر جا با شاندورایی برود حتی به آفریقا و شاندورایی سرش داد می زند و می‌گوید:« تو چه می‌دونی راجع به آفریقا ؟» برتولوچی برای ارتباط این دو کاراکتر متفاوت، زبان موسیقی را انتخاب کرده است. موسیقی چنان در شخصیت‌پردازی دخالت می‌کند که برای بیان خیلی چیزها، نیازی به دیالوگ احساس نمی‌شود. شاندورایی عاشق موسیقی فولکلور آفریقایی است. موسیقی که درون خود بیان کننده آیین‌ها و اساطیر یک قوم است.  برتولوچی برای موسیقی آفریقایی، از آواز یک نوازنده نابینای آفریقایی کمک گرفته‌است. شروع فیلم با آواز این نوازنده است و در تمام لحظات احساسی شاندورایی، آواز او حضور دارد. معنای کلمات آواز او مشخص نیست اما مخاطب احساس می کند که این آوازه‌خوان راوی احساسات شاندورایی است که به غایت از عهده این روایت برآمده است. در این سو،  کینسکی عاشق موسیقی کلاسیک است. او سعی می‌کند با آهنگش با شاندورایی حرف بزند اما وقتی شاندورایی به او می‌گوید« من از این موسیقی هیچی حالیم نمی‌شه» روشش را عوض می‌کند. او سعی می‌کند از ریتم‌های آفریقایی الهام بگیرد و با “عشق” برای شاندورایی، آهنگ بسازد. از ریتم پایین رفتن شاندورایی از پلکان، ریتمش را می‌یابد و از حرکات بدن شاندورایی هنگام جارو کردن، آهنگش را می‌نویسد. هر چقدر عشق بیشتر شعله می‌کشد، فاصله فرهنگی این دو کمتر می‌شود و آهنگی که ساخته کینسکی است، مورد توجه شاندورایی واقع می‌شود ؛ اما این موسیقی مورد توجه شاگردان خردسالش قرار نمی‌گیرد و حوصله آنها سر می‌رود . آنها به حیاط می‌روند و کینسکی دنبال آنها می‌رود. کینسکی برای بازگرداندن آنها نمی‌رود بلکه برای تغییر زبان خویش می‌رود. او چند میوه را برمی‌دارد و بسان توپ، با آنها بازی می‌کند. این کار وضعیتی می‌سازد که کودکان گریزپای به دور او جمع می‌ّوند و لبخند بر لبشان می‌آید. کینسکی احساس می‌کند در بیان موسیقیایی‌اش شکست خورده است. برای همین خود را نوازنده خوبی نمی‌داند. او خطاب به پدر روحانی که از او علت کنسرت ندادنش را پرسید، گفت:« یکی از بهترین پیانیست‌های روزگار، در اوج موفقیت، دست از نوازندگی کشید. او متقاعد شده بود که انگشتانش از شیشه ساخته شده‌اند و هر دفعه که کلیدهای پیانو را می‌فشرد، وحشت داشت که از اینکه مبادا انگشتانش بشکند و خرد بشود

 در حاشیه برتولوچی به تاثیر سیاست و قدرت نظام حاکم در زندگی تک تک افراد می‌پردازد. این تاثیر می‌تواند مستقیم و یا غیر مستقیم باشد. برتولوچی صحنه‌های مکرر کودکان معلول که بر اثر انفجار مین پای خویش را از دست داده‌‌اند را با تصاویر تبلیغاتی سیاستمداری درهم می‌آمیزد. نمونه تاثیر غیر مستقیم سیاست بر زندگی افراد، زندگی شاندورایی و و شوهرش است که بر اثر زندانی شدن وینستون و مهاجرت ناخواسته شاندورایی، دچار تلاطم می‌شود. آیا پس از بازگشت وینستون از زندان و سپری شدن اتفاقاتی که بین شاندورایی و کینسکی رخ داده است، شاندورایی و وینستون به آن فضای گذشته باز خواهند گشت؟ برتولوچی پاسخ این پرسش را از دهان کشیش و  زبان انجیل می‌گوید:"او به حواریونش گفت مردم داشتند می‌خوردند و می‌آشامیدند. می‌خریدند و می‌کاشاتند و می‌ساختند. اما روزی که لوط سودام را ترک کرد بارانی از آتش و گوگرد از جهنم شروع به بارش کرد و همشان را نابود کرد. هرکسی که سعی به حفظ  زندگی خود کرد، آن را از دست داد و هرکس که آن را از دست دهد، در امان خواهد بود"

فیلم محاصره را به تعبیری می توان فیلم ایجاز ها دانست، ایجازی که گاهی از حد معمول فراتر رفته و حتی تا رسیدن به نوعی خود سانسوری عجیب پیش می رود. ایجاز فیلم در تمامی مراحل فیلم از نوشتن فیلمنامه گرفته تا کارگردانی و تدوین رعایت شده است. حضور ایجاز در سرتاسر فیلم آنچنان چشمگیر و فراوان است که شاید نام بردن از یک سکانس به عنوان تنها سکانس موجز فیلم کار نادرستی باشد. و شاید اغراق نباشد اگر بگویم تمام سکانس های فیلم در اوج ایجاز قرار دارند.به طور مثال سکانس آغازین فیلم که پس از بیدار شدن شاندرویی از خواب متوجه می شویم کابوسی بیش نبوده، به زیبایی نشان دهنده تمام پس زمینه زندگی شاندرویی و اتفاقاتیست که برای او رخ داده است. همچنین طی چند پاساژ به صورت چند پلان بسیار کوتاه در جریان شغل و زندگی روزمره شاندرویی قرار می گیریم. ایجاز در سکانس های ابتدایی و چند سکانس که در خانه شاندرویی می گذرد مانند صحنه ای که شاندرویی عصبانیتش را به خارج کردن بخار از اتو نشان می دهد به صورت کاملا استادانه ای در زمان نوشتن فیلمنامه خلق شده است. اما نوع دیگری از ایجاز در فیلم وجود دارد که به وضوح مربوط به کارگردانی و تدوین بی نظیر فیلم است، جامپ کات هایی که در جای جای فیلم وجود دارد، آنچنان در داخل پلان های فیلم می نشیند که گویی بدون وجود چنین جامپ کات هایی  روایت فیلم دچار لنگی و بهم ریختگی شدیدی می شود. وجود این چنین ایجازی در فیلم باعث به وجود آمدن یک ریتم اصولی و حساب شده در فیلم شده است. ریتمی که زبان فیلم محاصره را تبدیل به یک زبان سینمایی ناب می کند، زبانی که این روزها کمتر در سینمای دنیا شاهد آن هستیم. ایجاز فیلم حتی در نوشتن دیالوگ ها نیز نمود پیدا می کند. به طوری که تا دقیقه بیستم فیلم ما عملا هیچ دیالوگ مهمی از زبان کاراکترها نمی شنویم و همچنین این خساست اصولی و درست، در نوشتن باقی دیالوگ های فیلم نیز وجود داردو وظیفه بسیار مهم و اساسی دیالوگ ها در اقدامی کم نظیر بر دوش موسیقی و سکوت گذاشته می شود. به طوری که در کمترین اثر سینمایی شاهد آن هستیم که  دربین دو شخصیت اصلی فیلم در محیطی بسته و با کمترین دیالوگ ممکن رابطه ای اینچنین عمیق وزیبا ایجاد شود، رابطه ای که تماشاگر را نیز هم پای شخصیت های فیلم به دنیایی سراسر احساس و زیبایی می برد.

دیگر عنصر مهم فیلم که در دیگر آثار برتولوچی نیز حضوری پررنگ دارد معماریست.به یاد بیاورید معماری مکانی که بستر عشق آنهاست. خانه‌ای سه طبقه قدیمی که  گویا به عنوان یک بازیگر در فیلم حضور دارد و بازی خویش را به فیلم تحمیل می‌کند. شاندورایی در طبقه اول و کینسکی در طبقه سوم ساکن هستند. میان این دو طبقه، پلکان مارپیچی  و بالابری است که شاندورای از آن به عنوان کمد لباس استفاده می‌کند.این آسانسور قاصدی است که تمامی هدایای کینسکی را برای شاندورایی می‌بردو آن پلکان بسان یک لابیرنت تمام فضای احساسی این دو را تشکیل داده‌است.  نماهایی که از این پلکان گرفته شده است پیچ در پیچ بودن آن را به بیننده القا می‌کند که انگار بیننده باید بفهمد که رابطه شاندورایی و کینسکی در این لابیرنت گم خواهد شد و سرانجامش برای خود کارگردان هم معلوم نیست.

و اما سکانس شاهکار پایانی

در حالی که  کینسکی و شاندرویی در کمال آرامش و اطمینان، در فضایی آرام و عاشقانه در کنار یکدیگر آرمیده اند صدای زنگ درب به گوش میرسد.آری همسر از بند رسته شاندرویی در پشت درب بسته، منتظر است تا شاندرویی در را به رویش باز کند، اما شاندرویی در کنار کسی که دوستش دارد آرمیده است، کسی که لحظات تنهایی و رویاهایش را با او تقسیم کرده. آیا باید درب را باز کرد و از این رویای عاشقانه برید، و یا باید در کنار کسی که عاشقانه دوستش دارد و با او به آرامش و رویا رسیده است آرام گرفت؟

در اینجا بازی دست‌هاست. دست کینسکی، بدن شانورایی را می‌گیرد. دست شانورایی، دست کینسکی را فشار می‌دهد. شوهر شانورایی انگشتش را همچنان روی زنگ فشار می‌دهد.دوراهی عجیبیست بین ماندن و رفتن، بین عشق و تعهد. عذابی که شاندرویی برای انتخاب یک راه از این دوراهه غریب می کشد را، میتوان در چشمان مرددش یافت. شاندرویی تصمیمش را می گیرد، او رفتن را به ماندن، تعهد را به عشق ترجیح میدهد. دست کینسکی را از روی بدنش کنار میزند و از روی تخت بلند میشود و درهمین حال شوهرش هم دستش را از روی زنگ برمیدارد و درحالی که مقابل در ایستاده است و به نظر می آید قصد رفتن دارد فیلم تمام میشود!